تبليغاتX
::. جان کلام .::

جان کلام

: درباره وبلاگ

امیدوارم به درد بخور باشه
نظر یادتون نره ها


: منوی اصلی

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

: نوشته های پیشین

هفته دوم دی 1388
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387

: پیوندها

بهترین سایت اینترنتی ایرانی
خشایار ....
فریاد عشق(حمید 366)
۩۞۩همه چیز و همه۩۞۩
.:: قالب های رایگان ::.

: موسیقی


: طراح قالب

قالب های رایگان برای بلاگفا

××××××××××
تنها

غمگین

  نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

یاد تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشم!آه!

******

سلام خسته نباشین

بعد از مدتی اومدم اپ کردم

امیدوارم مورد پسند و استفاده قرار بگیر

******

  در کلاس روزگار

   درس های گونه گونه هست

   درس دست یافتن به اب و نان

   درس زیستن کنار این و آن

   درس مهر

   درس قهر

   درس آشنا شدن

         درس با سرشک غم زه هم جدا شدن

   در کنار این معلمان و درسها

   در کنار نمرههای صفر و نمرهای بیست

   یک معلم بزرگ نیز

  در تمام لحظه ها.تمام عمر!

   درکلاس هست ودر کلاس نیست!

   نام اوست:مرگ!

   وآنچه را که درس می دهد

 زندگیست 

*********

 

   دنیا همه هیچ وکار دنیا همه هیچ

   ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.

   هیچ وباد است جهان

   گفتی و باور کردی!

   کاش یک روز به اندازه هیچ

   غم بیهوده نمی خوردی!

 

| +| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط بهنام | | ارسال به دوستان
روزگاریست ......
روزگاریست غریب..

که مردان به زنان

                       ار سر میل هوسرانی خود روی ارند

  و زنان بر مردان

                         به تمنای منال....

غافل از دل خویش

                       که زه هم میپرسند

 پس چه شد پیوندی    *** که تجلیگر پیمان نخستین باشد؟...

********************

روزگاریست که همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگهایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشقها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

****

(ناگفته نمونه واسه همه کس این مطلب صدق نمیکنه)

 

| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط بهنام | | ارسال به دوستان
داستانهای کوتاه اما خواندنی


این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

***************

 ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

*************************

 

روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !

 

 

| +| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط بهنام | | ارسال به دوستان
چکیده ها
آدمک آخر دنياست بخند .......آدمك مرگ همين جاست بخند ........آن خدايي كه تو را تنها كرد .... بخدا مثل تو تنهاست بخند

**************************

ای که دور از من در ياد منی با خبر باش که دنيای منی . شاديت شادی من . غصه ات غصه ی من .قلب من خانه ی تو . خانه ات قبله ی من

**************************

 رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن ، ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن ، دوست داري بشکني قلب پريشان مرا ، دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

| +| نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 توسط بهنام | | ارسال به دوستان
دعای خیر

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟

كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت   . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است

| +| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 توسط بهنام | | ارسال به دوستان
اول دفتر به نام کردگار
به امید خدا امروز این وبلاگو ساختم.

امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار بگیره

 

| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 توسط بهنام | | ارسال به دوستان


This Template Designed By مقداد معظمی
All Rights Reserved